رادیو خاوران/گروه معارف/سیده زهره بلادی/ ویژه سوگ بانو فاطمه
سلام بر ستاره های دنباله دار غم. بر روزهای ماتم نبودنت. نبودن تو که یک ستاره دنباله دارد بودی. یک ستاره دنباله دار که مادر یک لحظه کوتاه است. یک عبود پر نور کم سال. آنقدر پر نور که آسمان را زیبا میکنی هنوز و ما همه در حسرت آن که چرا در آن فرصت اندک، آسمان را قاب نگرفتیم و روی تاقچه اتاقمان نگذاشتیم. تا قدر لحظه ها را بدانیم و عاشقانه تر از پیش زندگی کنیم. با یک دم. و یک آه. با یک لحظه که مهر میخورد به نام بانو. به نام فاطمه.
پس سلام ودرود خدا بر یگانه بانوئی که در عرش الهی محبوب ملائکه مقرب وهم کلام با برترین آنان وحامل علم خدا یعنی جبرئیل امین بود .درود بیکران خداوند بر فاطمه (س) که بهجت قلب ونور چشم رسول (ص) وعزیزترین انسان ها در پیشگاه او بود ؛ وجودی که نور پیامبر (ص) سراسر او را احاطه نموده بود واز جهت شبیه ترین مردم در رفتار وکردار به رسول خدا بود
(موسیقی)
تو که نیستی چیزی در فضای شهر پاشیده میشود. چیزی در مایه های رنگ. رنگ غلیظی از ماتم مادرانه نبودنت که هنوز و همواره دلگیرمان میکند. ما را و همه آنانی را که سالها و ماه ها و روز هاست به دنبال مزارت میگردند. تو که نیسیتی هیچ چیز نیست انگارو تو همان فضای مادرانه ای که در خانه ای گلی میپیچی و بوی یاس به دنیا می آوری. تو همان عطر یاس لحظه های عاشقی ای که توی چادر نماز سفیدی پیچیده باشندش. تو همان بزرگ بانوی اسلامی که دین و دیانت بی تو یتیم است.
(موسیقی)
در سوگ کسی میگویم که به گفته رسول الله(ص) اولین کسی است که به بهشت وارد می شود.فاطمه کسی است که خدای متعال به رضای او راضی و به غضب او غضب میکند.این مقامیست که منشا حیرت انسانهای کامل است
او یگانه گوهری است که خداوند به بعثت پیغمبر خاتم بر مؤمنین منت نهاد و به وجود آن گوهر ، بر آن سرور منت نهاد و اینگونه فرمود:
ما به تو کوثر دادیم, پس بر پروردگارت درود فرست و قربانی کن.
امروز آسمان و ستاره ها نیز به سوگش نشسته اند
در روز آخر دهه فاطمیه ، ایام شهادت دخت مکرم نبی اسلام ، قرار داریم . طاهره ای که سراسر زندگی اش سرشار از آموزه های والای انسانی واخلاقی است . از هر سمت وسو که مورد توجه قرار گیرد، معرفت آموز است وسرمشق دهنده است
فاطمه (س) را باید به تنهایی ومطلق ومجزا از وابستگی های ارزشمندش ، تنها به عنوان یک انسان در نظر گرفت تا پی به علو درجاتش برد وبی هیچ اغراق افسانه ای ، ارزش های آسمانی اش را درعین آنکه بر زمین خدا ودر میان خلق خدا راه می رفت وزندگی می کرد،به بررسی نشست . دختر رسول گرامی اسلام بودن ویا افتخار همسری ابر مردی چون علی را داشتن ویا مادر سلسله نورانی امامت بودن و...، اینها همه به تنهایی هر کدامشان فضیلتی گرانسنگ وبی همتاست ، اما باز در حق فاطمه ، ره انصاف ننموده ایم اگر تنها به اعتبار همین گونه فضایل قومی ونسبی اش به او بپردازیم وشخصیت وی را با همین نگاه به قضاوت در آییم . نه ، فاطمه زهرا (س) ، خود به تنهایی باید نگریسته شود تا به گفته زیبای دکتر شریعتی _ «دانسته شود که فاطمه ، فاطمه است » . فاطمه را پاره تن رسول خدا دانستن نیز نگاهی دیگر ، که هر دو نگاه ونگرش نیز منبعث ومأخذ از تعاریف خود رسول خدا (ص) است . که هرزگاهی به تناسب مقام وموقعیت های پیش آمده ، کلامی وعبارتی را در باب مقام گرامی حضرت زهراء (س) به سلک سخن در می آورند
آری فاطمه ، منسوب به پیامبر است . عزیز وپاره تن رسول خدا است ، اما او به تنهایی نیز کرامتی والاتر از اینها را دارد . او خود مادر پدر خویش است . مادر همان شخصیت بزرگواری که دخترش را پاره وجود خود وقوت قلب خود می داند وبه راستی این زن مطهره را چه صفات وخصلت های ممتاز ی مگر بوده است که چنین قابل ستایش والهام می تواند باشد ؟ از طریق پدر وهمسر وفرزند ، به فاطمه نزدیک شدن ، یک نگاه است واز طریق خودش واز مسیر خصوصیات فردی خودش به او تقرب جستن ، نگاهی دیگر واما درس آموزتر وبه تحصیل شناخت حقیقی وتحقیقی از مقام ومرتبه فاطمه نزدیک تر ودقیق تر .
داستان حضرت فاطمه (س) ، داستان تاریخی ومنحصر به فرد یک انسان پای بند به ارزشهای والای ایمانی وانسانی است که تا سر حد جان وتوان مقید ومتعهد به مبانی فکری ودینی خود بوده است . داستان او شرح دلپذیر عواطف بلند آسمانی وروایت رویای ایمان وایثار واعتقاد انسانی است . داستان شنیدنی پارسایی وعفت وکرامت یک زن پیراسته واراسته به آرایش روحی ومعنوی است . حکایت یک بانوی وظیفه شناس ویک همسر. ستونی است که کنار او آرامشگاه مرد زندگی است . قصه او شرح قناعت ها وبسندگی های دنیایی ودل بستن به زیور های حقیقی تر وماندنی تر است . فاطمه (س) سمبل یک بانوی ارزشمند والگو به لحاظ حضور ، مثبت وتأثیر گذار در محیط خانه ودر محیط جامعه است .
فاطمه (س) را باید اینگونه شناخت . از طریق خودش ودر خودش ، فاطمه را با فاطمه و در فاطمه باید به معرفت نشست . هر چند که باز هم باید گفت « ما عرف حق معرفتک»
(موسیقی)
این چه موجودی است که رسول خدا به هنگام قیامت وصحنه محشر جبرئیل از طرف راست او ومکائیل در جانب چپ ، وامیر المؤمنین علی بن ابیطالب سلام الله علیه در جلو او ، ودو آقا، جوانان اهل بهشت ( حضرت امام حسن وحضرت امام حسین علیه السلام ) در پشت سر او حرکت می کنند واینچنین با جلالت وارد محشر می گردد وندائی از جانب حق تعالی می رسد وایشان را به خلائق معرفی می نماید تا این که وارد بهشت شود وخداوند به او می فرماید از من درخواست نما تا به تو عطا نمایم وهر آرزوئی که داری جامه عمل خواهم پوشاند واو در جواب خداوند عرض می کند ؛ تو بزرگترین آرزوی من بودی وهستی . واز خداوند تقاضا می کند که محبین مرا به آتش دوزخ مسوزان . وخداوند در جواب می فرماید : قبل از خلقت آسمان ها وزمین با خود عهد نموده ام که محبین تو را به آتش دوزخ نسوزانم .
مقصود از نقل این مطلب آن است که ، شخصیتی که اینچنین مورد احترام خدا ورسول خدا وانبیاء الهی است وکلام ووجود وحرکات او در ملک وملکوت ودر دنیا وآخرت تاثیر می گذارد آیا بر ما نیست تا هر چه بیشتر خود را به این حقیقت نورانی نزدیک نمائیم ؛ وآیا بر جامعه ما خصوصاً خواهران محترمه ما سزاوار است که از خیل کثیر وکوثر الهی که برای همه عالم است دور باشند ؟!
زهرای عزیز عشق واردت قلبی عاشقانه ما به تو تنها نه از آن روست که تو دخت رسول اکرمی کفو علی مرتضی وام ائمه ! ونه بدان روی که حبیبه وبرگزیده پروردگاری ومظهر ولایت حضرت حق . ونه بدان جهت که در سیر به سوی معبود ومحبوب به والاترین مرحله قرب ره یافتی . ونه بدان دلیل که رب العالمین بزرگترین فرشته مقرب را وسفیر وحی را که جبرئیل امین بود برای تسلی ودلداریت بر تو نازل فرمود . ونه برای دیگر مقامات معنوی ومراتب بندگی تو . گرچه هر یک از اینها کافی است تا هر کس را که از منزلت انسانی بهره ای دارد ودر راه نیل به مقصد بزرگ آفرینش گام برمی دارد مجذوب تو سازد ومرغ جانش به هوای کوی تو پرواز کند . اما ارادت ومحبت ما به تو علاوه بر این از آن روست که روز سپید کرامت وحیات طیبه جامعه - خانواده خویش را مدیون توایم . دلهای دختران ما قلبهای زنان ما ودر یک کلام زندگی ما از تو نور گرفته وبا نام تو وعشق تو معنا یافته است . وخود را درپرتو شخصیت تو یافته ایم . ما اذعان داریم که همه چیزمان از تو وبیت تو ومکتب توست . همان بیت محقر وگلی . لکن معطر ومنور واز تمامی جهان خلقت والاتر وبرتر !
وتمام ارزش آن خانه کوچک ومحقر وگلی همین است که خانه دل ووجود انسانها را نور وفضیلت بخشیده وبسوی مبدا آفرینش راه نموده است . آری زهرای مظلوم وبال وپر شکسته ! زنان ودختران ما سپیده انسانیت وفجر فضیلت خویش را مدیون تواند. توئی الگو واسوه ووالا. تو با مبارزه قهرمانانه خویش راه ظلم ستیزی را به آنان آموختی ! وبا عبادت ، عفاف ، عصمت وحجاب خویش مسیر تکامل واوج عظمت یک زن را به جهان نشان دادی ! وبا زهد وبی اعتنائی به مظاهر فریبنده مادی دنیا ارزش والائی انسان را تبلور بخشیدی ، وبا حمایت از دین خدا وانقلاب پیامبر وامام خویش وتحمل سختی ها وناملایمات به مبارزه برخاستی وبا علم ومعرفت خود بلندای منزلت انسانی را بخصوص برای زنان تبیین کردی وبا ارجمندترین شیوه خانه داری ، شوهرداری ، تربیت وپرورش فرزندان شیوه جهاد زن در اسلام را به نمایش گذاشتی ودر یک کلام در تمام ابعاد وشئون زندگی ، بهترین وارزشمندترین روش زندگی وحیات زیبای انسانی را برای همیشه به انسانها آموختی !
ریشه عشق ما وعلاقه ما به تو حکایتگر ارتباط ما با یک تاریخ است .
او برترین بانوی جهان ، و بانوی بهشتی بوده است . فاطمه محبوبترین افراد نزد پیامبر بود ، آنچنان که پیامبر اکرم (ص) فرموده : فاطمه پاره تن من وروشنی دیده ومیوه دل من است . آنچه او را ناراحت کند مرا ناراحت می کند و آنچه شادش کند ، مرا شاد می کند ؛ او نخستین کس از اهل بیت من است که به من می پیوندد.
(موسیقی)
امروز ناله های علی با بغض حسن و حسین (ع) و گریه های زینب و ام کلثوم (س) در کـوچه های مدینه می پیچد و دل های عرشیان و فرشیان را آکنده از غم غربت می کند.
امشب پیکری در خاک مستور می شود که شیعیان و ارادتمندان در حسرت زیـارت آرامگاهش می سوزند و می گدازند و بی قرار و بی تاب دعای فرج زمزمه می کنند تا خلف صالح ، حجت حق (عج) با ظهور خویش آرامگاه غریبانه مادرش را آشکار سازد
در اواخر عمر کوتاه حضرت فاطمه (س) ،جامعه به سبب ظلم و ستم خلفا بسیار آشفته بود و آن بانوی بزرگوار رنجیده و آزرده خاطر بودند ؛از این رو وصیت کردند که پس از فوت ؛ایشان را شبانه به آغوش خاک بسپارند و مزارشان از دید دشمنان پنهان بماند
حضرت علی هم طبق وصیت فاطمه زهرا(س) به اتفاق امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و همچنین با حضور عقیل ؛عمار؛سلمان؛ مقداد وابوذر بر پیکر پاک حضرت فاطمه(س) نماز گزاردند و سپس آن وجود مطهر را به خاک
امروز سردر مساجد ، تکایا ، اماکن و مغازه های سیاهپوش شده است و ارادتمندان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بانصب پارچه نوشته هایی درخیابانها و معابر سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) را تسلیت گفته اند پس بیا با هم اذان سکوت بگوییم بر وزش آرام نسیمی که بوی او را از زمین گرفت و در زمان جاودانه کرد.
(موسیقی)
برایت از سخنرانی حضرتش میگویم تا تو بدانی کدام بانو را میگیم. تا بدانی از چه گفته اند و چرا نتوانسته اند چیزی بگویند جز اینکه فاطمه فاطمه است...
برایت از آن روز در مسجد میگویم . مسجدی که جمعيت در آن موج ميزد و هر لحظه تراكم بيشتر مي شد. امتداد جمعيت از نزديكي محراب ، شروع شده بود و تا خارج مسجد ادامه داشت. در پيشاپيش مردم ، در نزديكي منبر و محراب ، ريش سفيدان ، سر در هم كرده و آهسته گفتگو ميكردند.
برخي نگران و مضطرب ، چشم به در دوخته بودند و گروهي ديگر ، غرق در گرداب حيرت ، لحظات را به التهاب مي گذراندند.
چندي نگذشته بود كه ناگهان جمعيت ، شكافته شد و شاهراهي از آستانه در تا برابر محراب ، پديد آمد.
گروهي زن ، با وقار كم نظيري وارد شدند. سراپاي زنان را جامه هاي بلند پوشانده بود. اين گروه كوچك ، در قلب خود ، گوهري گرانبها را از چشمان نامحرم مردم مي پوشاندند. او كسي جز وجود مقدس فاطمه (س) نبود. چادر به دور خود پيچيده بود و سنگين و شمرده ، گام بر می داشت. گويي پيامبر (ص) است كه به سوي محراب و منبر خود ، پيش مي آيد. رفتار و كردارش ، هيچ تفاوتي با پيامبر (ص) نداشت. بي آنكه نگاهي به اطراف افكند، پيش آمد و در برابر محراب، همچون كوهي از وقار ايستاد. پرده اي برافراشتند و فاطمه زهرا(س) كه مظهر عفاف بود، در پشت پرده قرار گرفت. هزاران پرسش بي پاسخ به يك باره بر ذهن حاضرين، هجوم آورد، چرا فاطمه (س) به مسجد آمده بود؟!
آيا چه رويداد مهمي پيش آمده است، كه فاطمه(س) را از خلوتگه عفاف ، به ميان جمع كشيده است ؟ چه مي خواهد بگويد ؟ و چرا قامتش در بهار شكفتن خميده است؟!
فاطمه (س) كوشيد سخن بگويد ، اما عقده راه گلويش را ، همچون سدي پولادين ، بسته است. او بايد سخن مي گفت. چشمان نسل هاي بي شماري به دهان مقدس او دوخته شده است. آيندگان تشنه حقيقتند و اگر فاطمه (س) سخن نگويد ، واقعيت ها ، در زير خروارها دشمني و عداوت مدفون مي شود. ناگهان تمامي عقده ها را در آهي جانگداز مي پيچد و با تمام وجود ، از سينه خارج ميكند. مسجد به يك باره مي تركد. صداي شيون ستونهاي مسجد را به لرزه در آورده است. گويي فاطمه (س) تمام سخن خود را در قالب آهي بيان كرد. مردمي كه خود، فاطمه را در سرماي تلخ و گزنده تنهايي رها كرده اند ، حتي از نفير جانسوز فاطمه (س) بي تاب شده اند. مردمك هاي لرزان چشمها ، به پرده خيره شده است. خاطره پيامبر (ص) ، با آمدن زهرا (س) يك بار ديگر ، در ذهن تكيده مردم تكرار شده است.
فاطمه(س)، لختي سكوت كرد تا ناله ها اندكي فروكش كند و صداي هق هق گريه در گلو ها خفه شود و آنگاه با زيبايي و بلاغت تمام، سخن خود را آغاز كرد. حمد و ستايش خداي را به جاي آورد و بر پدر بزرگوارش، سلام و درود فرستاد و سپس از فلسفه احكام سخن گفت.
ديگر ترديدي براي مردم باقي نمانده بود. بي شك اين نواي ملكوتي و سخنان پيامبر (ص) بود كه از حنجره زخم خورده زهرا (س) خارج مي شد. آن چنان عالمانه سخن مي گفت ، كه همگان دريافتند ، زهرا (س) از اقيانوس بيكران علم الهي سخن ميگويد :
«... اي مردم! بدانيد من فاطمه ام و پدرم محمد(ص) است. آنچه در ابتدا بگويم ، در انتها نيز همان را خواهم گفت. سخن نادرستي نمي گويم و ظلم و ستم نمي كنم. پيامبري از ميان شما برگزيده شد كه رنج هاي شما بر او گران بود و دلسوز شماست. اگر پدرم را بشناسيد ، در مي يابيد كه او پدر من است ، نه شما! او برادر پسر عمويم [علي] ست نه برادرِ مردان شما و بي ترديد خويشاوندي با او عجب عظمتي است ! رسالت خود را با انذار آغاز كرد.
مسير خود را از پرتگاه مشركين جدا نمود. شمشير بر فرق آنان كوبيد و گلوي آنان را فشرد و با زبان پند و اندرز آنان را به سوي خدا خواند. بت ها را در هم شكست و بيني سركشان را به خاك ماليد تا آنجا كه اتحادشان از هم گسيخت و از ميدان كارزار گريختند تا هنگامي كه فجر صادق ، سينه تاريكي را شكافت و چهره حق از نقاب ، بيرون آمد.
رسول خدا ، سخن آغاز كرد و زبان شياطين بسته شد. خار نفاق برچيده شد. گره هاي كفر و پستي گشوده شد و زبانتان به كلمه «اخلاص» {لااله الااللّه} زيبا گرديد. بي ترديد اين پيروزي مرهون چهره هاي نوراني و شكم هاي گرسنه [مجاهدان] است ؛ در حالي كه شما بر لبه پرتگاهي از آتش بوديد و به آبي مي مانستيد كه هر كس شما را به راحتي مي آشاميد و طعم هاي بوديد كه شما را به راحتي مي بلعيد ...(1) خوراكتان گوشت و يا پوست خشك شده و برگ هاي درختان بود. غربت زده اي پست و فرومايه بوديد و بيم آن داشتيد كه شما را بربايند.»
سخن فاطمه (س) نيشتري بود كه بر وجدان هاي خفته اين قوم فرود مي آمد. به ياد آنان مي آورد كه چگونه در عصر جاهليت ، در اوج پستي و شقاوت روزگار مي گذراندند و اين پدر او بود كه رنج هدايت آنان را به جان خسته خريد و به آنان عزت و عظمت بخشيد :
«سپس پرودگار به وسيله پيامبر (ص) پس از مشكلات و مسايل بسيار ، شما را نجات داد ؛ پس از آن كه مصيبت هاي بي شماري از جانب شما و گرگ هاي عرب و سركشان اهل كتاب ، بر او وارد شد. گاه كه [آنان] آتش جنگ را مي افروختند ، خدا آن را خاموش مي كرد و هرگاه شاخ شيطان ، سر برآورد و يا اژدهايي از ميان مشركين دهان گشود ، رسول خدا (ص) برادرش [علي] را ، در كام آنها افكند و او نيز باز نمي گشت تا آنكه فرق سر آنان را پايمال شجاعت خود كند و آتش آنها را با شمشير برهنه اش سرد گرداند. او وجودش را در راه خدا فرسوده كرد و تمامي تلاش خود را به كار گرفت.
يار نزديك پيامبر(ص) بود و بزرگي از اولياء خدا. دامن نصيحت به كمر زده، تلاش و كوشش مي كرد. اما شما در آن هنگام در عيش و نوش ، روزگار مي گذرانديد و در امن و آسايش غرق در نعمت بوديد ، انتظار مي كشيديد كه روزگار به ما پشت كند و حوادث را يك به يك پي گرفتيد اما هنگام نبرد مي گريختيد.»
عرق شرم بود كه بر چهره ها مي دويد. سخنش طعم سرزنش و ندامت داشت و آهنگ ملكوتيش ، حكايت گر هزاران ظلم و جفا. به سان شعله اي بود كه هر لحظه بيشتر زبانه مي كشد :
«هنگامي كه خدا، پيامبرش را به سوي جايگاه ابدي انبياء (ع) فرا خواند ؛ خار و خاشاك نفاق در ميانتان جوانه زد ، جامه ديباي دين ، فرسوده شد و رئيس گمراهان ، به سخن آمد و فرومايگان بر اريكه قدرت ، تكيه زدند ... شيطان از مخفيگاه خود ، خارج شد و شما را به سوي خود خواند. دعوتش را پاسخگو بوديد و دل به گمراهي سپرده بوديد. شما را به حركت دعوت كرد و شما چه آسان و سبك ، برخاستيد. در روحتان، هيجان دميد و مشاهده كرد ، سراپا آتشيد.»
فاطمه پيشينه پست اين قوم را در خاطره ها زنده كرده است و سپس طلوع خورشيد رسالت پدرش در آن ظلمتكده را ، يادآور شده است و اينك بايد ، جايگاه بلند «امامت» و «ولايت» را در ميان اين مردم خفته آشكار سازد. او بايد اعلام دارد كه عِنان شتر خلافت تنها در دست هاي خبره و قدرتمند «ولي اللّه» زيبنده و برازنده است
«پس شتري را كه از آن شما نبود ، صاحب شديد و بر آبي كه سهم شما نبود ، وارد شديد در حالي كه از عهد و قرار چيزي نگذشته بود و شكاف زخم [فرقت پيامبر(ص)] ، سر به هم نياورده بود و پيامبر (ص) هنوز چهره در نقاب خاك نكشيده بود. براي عمل خود ، بهانه آورديد كه از فتنه مي ترسيديم ، اما به راستي كه در غرقاب فتنه فرو رفتيد و بي ترديد ، جهنم كافران را در برخواهد گرفت !
واي بر شما ! چگونه چنين كرديد ؟! به كجا ميرويد ، در حالي كه كتاب خدا در برابر شماست و معارفش هويداست و احكامش درخشان است و نشانه هاي هدايت در آن بسيار است. اما [شما [به آن پشت كرديد. آيا به آن بي علاقه ايد ؟! يا به غير قرآن حكم ميكنيد ؟!
[بدانيد] كه بد جايگزيني است ، حكم مخالف قرآن. سپس آن قدر درنگ نكرديد كه اين دل رسيده آرام گيرد و جهاز آن سهل گردد. آتش را شعله ور كرديد و براي پاسخ به دعوت شيطان خود را آماده كرديد.
در پس تپه ها و درختان در كمين خاندان و فرزندان او [پيامبر(ص)] انتظار كشيديد. ما بايد بر مصيبت هايي كه همچون خنجر بران ... بر ما وارد مي شود ، صبر پيشه كنيم.»
اكنون نوبت فدك است. نبايد اين ظلم در دل تاريخ مدفون بماند ! از همين ابتدا ، بايد غده هاي سرطاني نيرنگ ، ريشه كن شود و مسير حق در برابر ديدگان آيندگان ترسيم گردد. از سوي ديگر كساني كه اين چنين بر دختر رسول خدا (ص) ستم روا مي دارند و حكم پيامبر(ص) را ناديده مي گيرند ، چگونه مي توانند ، عهده دار امر مسلمين باشند ؟!
«شما گمان ميبريد براي ما ارثي نيست ؟ آيا دل به حكم دوران جاهليت بسته ايد ؟! براي اهل حق ، چه حكمي بهتر و والاتر از حكم خداست ؟ آيا نمي دانيد من دختر اويم ؟ در حالي كه (يقين دارم) كه اين امر از خورشيد فروزان برايتان آشكارتر است.
اي مسلمانان ! آيا سزاوار است كه ارث پدرم را از من بگيرند ! اين پسران قيله (اوس و خزرج) آيا رواست كه به من نسبت به ارث پدرم ظلم شود در حالي كه شما سخن مرا مي شنويد و قدرتمند و متحديد ؟ نداي دعوتم را مي شنويد و به احوالم آگاهيد ... اما پاسخ نمي دهيد.
در حالي كه شما ، به شجاعت و جنگاوري شهره ايد ... به هوش باشيد كه [آينده] شما را ميبينم كه به كسالت و تن پروري دل داده ايد و آن كس را كه سزاوار حكومت بود ، از زمامداري دور گردانيده ايد. بدانيد آنچه من گفتم ، در حالي است كه به سستي شما پي برده ام و مي دانم كه بي وفايي و خيانت در قلب شما خانه كرده است. اما تمامي ، (آنچه ميگويم) خون دلِ قلب اندوهگين است و فوران خشم و غضبي است كه روانم را مي فشارد و شرح دردي است كه سينه ام را مي آزارد. اما [بدانيد] آنچه گفتم ، دليل و برهان بود.
پس خلافت را بگيريد ، ولي بدانيد كه پشت اين شتر زخم است و پاي آن ، تاول زده و سوراخ است. لكه ننگ بر آن تا ابد باقي است و نشان از غضب خدا دارد ... هر كه [عنان] آن را بگيرد ، فردا گرفتار آتش الهي خواهد شد. كردار شما را خدا مي بيند و به همين نزديكي، آنان كه ستم كردند ، در خواهند يافت كه به كجا باز مي گردند. من دختر كسي هستم كه به شما از عذاب الهي هشدار داد. پس شما كار خود را بكنيد و ما نيز كار خود را خواهيم كرد و منتظر بمانيد كه ما نيز منتظر خواهيم ماند.»
سخنان آتشين فاطمه (س) شوري در ميان جمعيت افكند. تير هاي بران نگاه از چله چشم ها رها شد و پيكر گروه ستمگر را آماج حملات خود قرار داد. اگر لحظه اي ديگر ، به همين مِنوال مي گذشت ، پيچك هاي اعتراض ، جوانه ميزد و رفته رفته ، نقشه هاي توطئه گران را از ريشه مي خشكاند.
خليفه ، سنگيني نگاه ها را به خوبي احساس كرده بود ؛ از سوي ديگر مي دانست كه نمي تواند در چنين شرايطي با قهر و عتاب با فاطمه (س) سخن بگويد ؛ از اين رو براي آنكه فضاي قهرآميز مجلس را بشكند در حالي كه مي كوشيد ، خود را دلسوز و مهربان بنماياند ، گفت :
«اي دختر رسول خدا! پدر تو با مؤمنين مهربان و بخشنده بود ... اگر نسب او را بررسي كنيم ، خواهيم ديد ، او پدر تو است نه ديگر زنان و او برادرِ شوهر تو است ، نه برادر ديگران. پدرت ، وي (علي) را بر هر دوست و نزديكي برتري بخشيد و همسر تو نيز او را در هر رويداد مهمي ياري كرد. بي ترديد سعادتمندان، دوستار شمايند و تنها بدكاران دشمنان شمايند. چرا كه شما خاندان پاك رسول خدا هستيد و برگزيده بهترين افراد. شما ما را به سعادت هدايت كرديد و به سوي بهشت راهنمايي نموديد و تو اي برگزيده زنان عالم و دختر برترين پيامبران در گفتارت راستگويي و فكرت از همه ژرف تر است ...»
ابوبكر ، چه ميگويد ؟! آيا به آنچه ميگويد ، حقيقتا اعتقاد دارد ؟! اگر چنين است ، چرا خاندان پيامبر (ص) ، تنها پس از گذشت لحظاتي از رحلت پيامبر (ص) غريب و خانه نشين شدند ؟! چرا عِنان شتر خلافت به برادر و وصي پيامبر (ص) سپرده نشد ؟!
و چرا حق دختر رسول خدا (ص) لگدمال دنيا پرستي ها گرديد ؟! و ...
پرسش هايي بود كه حاضرين براي آنها پاسخي نمي يافتند.
اما تنها پس از لحظاتي مراد خليفه از اين سخنان آراسته و زيبا آشكار گرديد :
«من از پيامبر(ص) شنيدم كه مي فرمود : ما گروه پيامبران ، دينار و درهم و خانه و مزرعه اي به ارث نميگذاريم ؛ ما تنها كتاب و حكمت ، علم و نبوت ، را به يادگار مي گذاريم و آنچه پس از ما از ماديات مي ماند ، به عهده حاكمان پس از ماست كه هر گونه بخواهند در باره اش حكم كنند ...»
سخن خليفه تمام نشده بود كه همهمه اي در ميان جمعيت افتاد. همه با حالتي انكار گونه به يكديگر نگاه ميكردند. هنوز چندي از رحلت پيامبر خدا (ص) نمي گذشت ، اما هيچ كس به ياد نمي آورد كه چنين سخني را از پيامبر (ص) شنيده باشد. پيرمردان كه برگ هاي بسياري از دفتر زندگيشان رقم خورده بود و سالها با پيامبر (ص) معاشرت داشتند نيز ، در صفحات ذهنشان چنين سخني را نمي يافتند.
فاطمه(س) كه مي ديد ، از همين ابتدا ، بنيان هاي نسبت ناروا به رسول خدا (ص) ، آغاز مي شود به شدت متأثر شد.
چگونه مي توانست شاهد باشد ، كساني كه بر پدرش چنين نسبت مي دهند ، اكنون بر جايگاه او تكيه زنند. رسالت فاطمه زهرا (س) ايجاب ميكرد كه با نيروي استدلال و برهاني قوي ، حقيقت را بيان كند و تا آيندگان نيز در قضاوت سرگردان نشوند :
«سبحان اللّه! پيامبر خدا (ص) هيچگاه از قرآن روي گردان نبود و مخالف قرآن حكم نمي كرد و همواره پيرو رهنمود هاي ارزشمند آن بود. آيا مي خواهيد جز مكر و نيرنگ ، بر او «تهمت» نيز بزنيد ؟! اينك اين كتاب بين من و شما حكم مي كند و تنها قضاوت كننده ميان حق و باطل است. قرآن مي فرمايد : [زكريا به خداوند فرمود]: «پروردگارا فرزندي به من عطا كن كه از من و آل يعقوب ارث برد.» [در جاي ديگر مي فرمايد]: «سليمان از داود ارث برد.» خداوند تمامي سهم ها و قسمت هاي ارث را [در قرآن] بيان فرموده است و بهره مرد و زن را به تفصيل ذكر نموده است تا بهانه اي براي اهل باطل باقي نمانده و مجال گمان و شبهه براي احدي تا قيامت پديد نيايد.»
سخنان فاطمه (س) دامن تاريكي هاي جهل و دروغ را دريد. اينك چشم ها بار ديگر به خليفه دوخته شده بود. استدلال فاطمه آن چنان محكم و استوار بود كه هيچ خللي بر آن وارد نمي شد. از اين رو تنها چاره را در اعتراف به حقايق ديد :
خدا و رسول خدا، راست گفتند. دختر پيامبر (ص) نيز حقيقت را گفت. تو معدن حكمتي و مركز هدايت و رحمت و ركن دين و آئيني و سرچشمه برهان و دليلي. (نمي توانم) سخن تو را انكار كنم.»
و سپس در حالي كه آثار ضعف و درماندگي بر او مستولي شده بود گفت :
«اينك اين مسلمانان بين من و تو حكم كنند ! اين قلاده اي است كه آنان بر گردنم آويخته اند.» گويي همه مرده بودند. صدايي از كسي در نمي آمد. براي فاطمه (س) نيز رمقي نمانده بود. گفتگو هاي پي در پي و سخنان بي اساس ، او را خسته و درمانده كرده بود و درد تنهايي و غربت نيز به جانش ريخته بود. با نا اميدي نگاهي به مردم افكند و آخرين شكوه هاي خود را در قالب كلماتي سراسر سرزنش چنين بيان كرد :
«اي مردماني كه براي شنيدن سخن بيهوده شتابانيد و كردار زشت و زيان آور را ناديده مي گيريد. آيا در قرآن نمي انديشيد يا آنكه بر دلها مهر زده شده است ؟! بي ترديد اعمال زشت ، قلب هايتان را تيره و تار كرده است و گوش ها و چشم هايتان را فرا گرفته است. چه بد آيات قرآن را تأويل مي كنيد و بد مسيري را به او [ابوبكر] نشان داديد ... به خدا قسم تحمل اين بار گران ، برايتان كمرشكن است و پايان آن نيز ، چيزي جز بدبختي و تيره روزي نخواهد بود و هنگامي كه پرده ها برداشته شود و اعمالتان آشكار گردد ، خود را ميان زيانكاران خواهيد يافت.»
سخنان آتشين فاطمه (س) پايان يافت ، اما غم و اندوهش دو چندان شد. دلش به شيشه اي مي مانست كه از بلندي افتاده و هزار تكه شده باشد. شكوفه هاي اميد كه او را به مسجد كشانيده بود ، اينك پژمرده شده بودند. هر چه چشمان غم بارش سيل جمعيت را مي نگريست ، آشنايي نمي يافت. به گُلي مي مانست كه در ميان هزاران خار گرفتار شده باشد. بي آنكه ديگر چيزي بفهمد ، سرخورده و پريشان از مسجد خارج شد. از اينكه مي ديد ، تنها پس از چند روز به بانويي درمانده و غريب تبديل شده است ، احساس تلخي داشت.
علي(ع) در آستانه درِ خانه با بي صبري انتظار همسرش را مي كشيد. چشم به راه فاطمه (س) بود. آيا فاطمه (س) توانسته بود ، حق خود را باز ستاند ؟ آيا مهاجر و انصار ، دست ياري به سوي او دراز كرده بودند ؟ آيا سخنانش پيرامون خلافت در مردم تأثير گذارده بود. ناگهان وجود مقدس فاطمه (س) در مردمك چشمان علي (ع) درخشيد و چون دشنه اي ، رشته افكارش را گسيخت. در برابر خود ، بانويي را مي ديد كه افسرده و غم زده ، به سوي او گام بر مي دارد. آثار ضعف و خستگي بر پيكرش سايه افكنده است.
هنگامي كه نگاه فاطمه (س) در نگاه علي (ع) گره خورد ، گويي در ميان عالم خاكي ، كسي را يافت كه حرف او را مي فهمد ، دركش مي كند و مي تواند با او همدردي كند. درمسجد و در ميان هياهوي دنياپرستان ، آنچنان روح و روانش خسته و آزرده شده بود كه با ديدن علي ، به يكباره عقده دلش را رها كند تا در ژرفاي مهر و عاطفه او آرام گيرد. از سوي ديگر جهانيان نيز بايد به خوبي علي(ع) را بشناسند و دريابند كه چه كسي را از خلافت، دور داشته اند و آيا علي (ع) كوتاهي كرده است؟!
«اي پسر ابيطالب ! آيا همانند جنيني در شكم مادر ، چله نشين شده اي و در پرده اتهام ، خود را خانه نشين كرده اي.
تو شاه پر هاي بازهاي شكاري را در هم شكستي ، اما اكنون ، پرهاي كوچك [دشمنان ناچيز] تو را عزلت نشين كرده است. اين پسر ابي قحافه است كه هديه پدر و قوت زندگي فرزندانم را از من دريغ كرده است.
او آشكارا با من دشمني كرد و لجاجت و عناد را برگزيد تا آنجا كه حمايت قبايل اوس و خزرج و مهاجرين را از من باز داشت. مردم روي از من برگرداندند و ياوري مرا ياري نكردند. در حالي كه خشم را به شدت فرو مي بردم از خانه خارج شدم و بي هيچ نتيجه اي بازگشتم ... اي كاش قبل از اين همه ظلم و خواري ، مرده بودم. از اينكه با تو اينگونه سخن ميگويم از خدا طلب بخشش ميكنم.
از اين پس واي بر هر صبحي كه خورشيد در آن طلوع كند. پناه من از دنيا رفت و بازوانم ناتوان گرديد. من تنها به پدرم شكايت مي كنم و از خداي بزرگ ياري مي خواهم. پرودگارا! تو از همه قدرتمندتري.»
چكامه هاي غم آلود فاطمه (س) قلب علي (ع) را به آتش مي كشيد. مي دانست درد دين و غمِ انحراف امت است كه او را اين چنين بي تاب كرده است و شعله هاي حيات مادي را ذره ذره از وجودش بيرون مي كشد. نگاهي آرام و مطمئن به چهره فاطمه (س) افكند و با لحني مهربان و پرعطوفت فرمود :
«فاطمه جان! شايسته تو نيست كه واي بر من بگويي ، بلكه آن كس كه برتو ستم كرده است ، سزاوار سرزنش است.
اي دختر رسول خدا ! غم و اندوه را از خود دور كن. [بدان] من در دينم ، همچنان استوارم و در حد تواناييم مضايقه نكرده ام ... بدان كه در مقابل آنچه از تو دريغ كرده اند ، خداوند بهترش را به تو عطا خواهد كرد. پس براي خدا صبر كن!»
سخنان علي (ع) آبي بر آتش دل فاطمه (س) بود. آهنگ كلامش ، آرامشي فرح بخش را براي فاطمه ارمغان آورد و سپس فاطمه (س) فرمود : خداوند مرا كفايت ميكند.
(مناجات):
ای مضمون آب وآینه
ای نجابت سبز،
ای رایحه صبح ،
خورشید رو به تو نماز می گذارد
ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند
ای بلندای قامت سپیده
ای مفهوم سبز ولایت
ای زهره ی زهرا ی فاطمه
ای صداقت محمد
ای زبان علی
ای اسطوره مهر
سلام بر صورت نیلی
سلام بر پهلوی شکسته
وسلام بر خسوف غمگینانه تو
و سلام بر تو که خنده ات بوی یاس میدهد . بوی یاس نه! بوی کاهگل و رد خون. انگار دنبال کودکی خودم میگردم. کودکی که سالها پیش از دیدن و شناختن این دنیا شبیه تو بود. شبیه پاکی تو و دلش بوی یاس های آسمانی میداد. و من سالهاست او را در صندوقخانه کوچک دلم پنهان کرده بودم. باو تو که بلند وشوی، این دل غبار گرفته از پس سالها تنهایی و انزوا بیرون می آید. تو که نشانی خانه ات را برای زیبارت به من بدهی، زیر نور آفتاب قدر میکشم و خنده ام بوی یاس میگیرد. بلند شو و خانه را آب و خارو کن از رد خونی که از تپش قلب های تو بر زمین خاکی خانه طرح غم کشیده است. بلند شو و دست همه خوبی ها را دست به دست آسمان بده. بلند شو و به من بگو:آسمان آنقدر ها هم که فکر میکنم، دور نیست!